Tuesday، July 01، 2008

همه چيز

1 - سر كوچه روبرويي يه مرد جوون فوت كرده، حدود چهل سال و حتما زن و بچه هم داشته . توي پلاكارد واسش نوشتن " مداح و نوكر اهل بيت " . من هربار از كنار تفتي كه واسش زدن رد ميشم، چشمم به عكس شيكان پيكان و صورت سه تيغه‌اش ميوفته كه فقط يه كراوات كم داره .

2 - بي‌برقي و شام پختن زير نور چراغ‌قوه . ياد ايام جنگ به خير ( شايدم به شر )

3 - اين مانتوهاي جديد بي دكمه چقدر باحالن .

4 - بايد برم يه دونه از اين قابلمه‌هاي جديد مخصوص آشپزي بدون روغن بخرم . كسايي كه دارن ازش خيلي راضي‌ان . گمونم يه دونه‌اش رو هم براي مادرم بخرم .

5 - ... يادم رفت ...


Saturday، May 17، 2008

قالب وبلاگ رو عوض كردم و يه قالب استاندارد بلاگر رو به جاش گذاشتم . شان نزول قالب قبلي لينكدوني بود كه با پيدايش بالاترين و امثال اون، ديگه قابليت و جذابيتي نداره . تنوع هم بد نيست .

به هر حال تا يه سرو ساموني به اينجا بدم، يه كم طول مي‌كشه . معذرت ..!


Sunday، March 02، 2008

مدرنيته

مدرنيته بدجور در همه لايه‌هاي زندگي مردم رسوخ كرده . دوران گيس و گيس كشي هووها به سر اومده، حالا با هم همخونه ميشن، همديگر رو دكتر مي‌برن، سر يه ميز مي‌شينن و در حال چاي خوردن شوهره رو به هم تعارف مي‌كنن* .

---------------------------------------------------------------------

* رك سريال " بيداري "


Monday، February 25، 2008

خانه‌داري

1 - موقع درست كردن ژله با پودر ژله‌هاي آماده، به جاي آب سرد، به همون مقدار بستني زده شده، بريزين . تركيب خيلي خوشمزه و لذيذي به دست مياد .


2 - اگه رب‌گوجه‌فرنگي رو تو قوطي خودش باقي بذارين و درش هم باز بمونه، هيچ وقت كپك نمي‌زنه . امتحان كنين .

Friday، February 15، 2008

شباهت

سريال تكراري " تا صبح " را بازم از اول تا به آخر نگاه كردم، همه‌اش به عشق ديدن صحنه آخرش . اما يه جاهايي‌اش شبيه زندگي خودم بود . اونجا كه نامزد اول مستانه رو مي‌كشن و به هر ترتيبي شده از خونواده‌اش رضايت مي‌گيرن . حتي مثل يه مجرم با خونواده مقتول برخورد مي‌كنن .

اون موقع‌ها كه خواهرم، عزيز دردونه مامان و بابا، توي اون حادثه دردناك كشته شد، يه آخوند از خونواده قاتل، در حد و اندازه پيش‌نماز يه مسجد، اونقدر جسارت داشت كه شب بياد در خونه و پدرم رو تهديد كنه كه حتما رضايت بده و در مقابل داد و هوار پدرم بگه : " اگه رضايت ندين، كاري مي‌كنم كه ديگه نتونين تو اين شهر زندگي كنين " .

پينوشت : كاش زندگي هم مثل فيلم‌هاي هندي بود . هميشه يه همزاد شبيه خودمون وجود داشت كه همه بلاها سر اون ميومد و آخر فيلم، انگار كه از يه كابوس وحشتناك بيدار شده باشي، همه چيز به خير و خوشي تموم ميشد .